تبليغاتX
دختر"پاستوریزه"
دختر"پاستوریزه"
     
 

او خیلی کوچک بود

پنجشنبه 13 بهمن1384

                                                    

                 

 يا حق         

زندگي مانند جدوليست كه اگر پر گردد جايزه اش مرگ است.

 

در حيرتم از مرام اين مردم پست        اين طايفه ي زنده كش مرده پرست

تا هست به صد حيله كشندش به جفا     تا مرد به غربت ببرند بر سر دست

 

سلام به همتون

ميدونم خيلي دير آپ ميكنم، خيلي هم كم بهتون سر ميزنم ، ميدونم. ولي خب كمي درس دارم كمي هم كاراي خارج از برنامه كه روي هم باعث ميشه من نتونم جواب محبتهاي شما رو اونجور كه شايسته س بدم. ميدونم عذرم خيلي موجه نيست ولي بذاريد بگم چرا اينقدر دير شد. بذاريد يه داستان كوتاه تعريف كنم.

يه روز يه دختر خوشگل و قشنگ كه فقط پنج بهار از عمرش گذشته بود از خونشون مياد بيرون، مامانشم بدوبدو دنبالش ميره وميگه: مهسا، مهسا بذار با هم بريم.

 دختر كوچولو ميخواسته بره پيش بابا جونش ( هميشه باباشو اينجوري صدا ميكرد بهش ميگفت بابا جون خودم) مهسا وايميسته و با مامانيش باهم ميرن پيش باباش. مامان مهسا اونو خيلي دوست داره خيلي بيشتر از پسرش كه يازده سالشه، خيلي بيشتر، وقتي با هم ميرن پايين مهسا بدوبدو ميره طرف باباش. بابابش يه بوس از گونش بر ميداره، بعدشم دوستاي باباش شروع ميكنن به شوخي كرن با مهسا، مهسا دستش زخمي شده، ميگه باباجون برو برام چسب زخم بخر دستم اوف شده ، يكي از كارگراي مغازه باباي مهسا كه خيلي هم اونو دوست داره ميره براش چسب زخم مياره مهسا چسب و ميگيره و به دستاش نيگاه ميكنه، يادش نمياد كدوم دستش اوف شده بود ، همه بهش نگاه ميكنن كه ببينن چي كار ميكنه مهسا هم با همون لحن معصومانش ميگه نميدونم كدوم دستم بود، اشكال نداره ميزنم به پام، همه از حرف مهسا به خنده ميفتن، همه مهسا رو دوست دارن اون خيلي خوشگله و خيلي شيطون، همه ميدونن كه جون مامان و باباش به جون مهسا بسته س. مهسا همينجور كه داشته با حرفهاش همه رو سرگرم ميكرده ميخوره زمين، مامان و  باباش سريع بلندش ميكنن، مامانش ميبرش خونه وكلي هم بابهاش دعوا ميكنه كه چرا مواظب خودت نيستي، مهسا بر عكس دفعات پيش كه هميشه وقتي مامانش دعواش ميكرد بغضش ميگرفت اصلاً ناراحت نميشه، ميره طرف آشپزخونه، ميگه ماماني من آب ميخوام، مامانش بهش آب ميده ، بعد ميگه ماماني من پفك ميخوام، مامنش بهش پفكم ميده، مهسا بعد از اينكه پفكو ميخره ميفته زمين و دهنش كف ميكنه، مامان مهسا جيغ ميزنه باباش مياد وقتي مهسا رو تو اون حال ميبينه به خانومش ميگه بجاي اينكه گريه كني حاضر شو ببريمش دكتر، مامان مهسا بلند ميشه و اونو ميبرن دكتر.

مهسا رو بستري كردن هنوز كاملاً بي هوش نشده بود، حال مهسا خيلي بد بود مهسا به مامانش گفت ماماني منو بغل كن، مامان مهسا از اين حرف جيگرش ريش شد نميتونست بغلش كنه چون بهش سرم ..... اينا وصل بود، مهسا سه ساعت بعد مرد، واي واي واي هيچ كس جرات نميكرد به مامانش بگه باباش فهميده بود، فكر كنيد چقدر براش سخت بود كه پيش مامانش بايد وانمود ميكرد كه مهسا بستريه، ولي بلاخره كه چي اونم فهميد، داغون شد ، داغون شدن ، تا حالا هيچ ختمي رو نديده بودم كه اينهمه آدم زن و مرد با هم يه صدا گريه كنن. فكر كنيد تو اين شرايط به بابش گفتن مرگ بچه مشكوكه و ازش بازجويي كردن، باباي مهسا پسر عممه، عروس عمم اصلا هيچي نميخوره، ميگه من تا مهسا نياد هيچي نميخورم نه ميخوابه نه چيزي ميخوره، به پسرش مهدي ميگه تو برو پسر بابات شو من دختر خودمو ميخوام، مهدي همش سعي ميكنه گريه نكنه يه بچه ي يازده ساله سعي ميكنه همه چي رو بريزه تو خودش، كسي به اون اهميت نميده، مهدي همش سعي ميكنه كه هر چي كه ممكنه خاطرات مهسا رو براي مامانش تداعي كنه از جلوي چشم بر داره مخصوصاً اينكه نگاه كردن به اون اشياء يا عكسا خودشم ناراحت ميكنه و عذابش ميده، اونو همشون مهساشون رو ميخوان و من نميدونم چرا خدا ميده كه بخواد بگيره اونم به اين راحتي، حيف كه عكس تكي از مهسا تو كامپيوتر ندارم، عمو هاي مهسا، داييهاش،

خاله هاش، عمه هاش، پسر عموهاي باباش ، دختر عموهاي باباش، مامان بزرگ و بابا بزرگش، دايي هاي باباش، زن دايي هاي باباش، همسايه ها ................................. همه همه و همه داشتن گريه ميكردن و هنوز هيچكس آروم نشده و من يا ما ( خواهرها و برادرم) از اينكه اينقدر سر به سر اين بچه ميذاشتيم و اذيتش ميكرديم ناراحتيم، آخه ما تو اتاقمون يا پوستر اسكلت داريم يا ماسك هاي وحشتناك، يا آدمكهاي اسكلت يا عجوزه كه با باطري كار ميكنن . بعدشم هر بچه اي مياد خونمون چراغاي اتاقو خاموش ميكنيم و همه ي لوازم باطري ها رو ميزنيم كاركنن هممون يكي يه دونه ماسك ميذاريم بعد كه بچه مياد توئ اتاقمون زهر ترك ميشه، البته خيلي مزه ميده ها ولي چون مهسا خيلي ميترسيد و گريه ميكرد ما همش اين مسائل رو روش پياده ميكرديم و از حق نگذريم كلي هم حال ميداد ولي خب اونموقع كه فكر نمكرديم مهسا به اين زودي بميره آخه اون خيلي كوچيك بود. سر همينه كه اون شعررو اون بالا نوشتم.

 

حكايت:

به حكيمي گفتند:

دردر گردش شب و روز چه حكمتي مي بيني؟

گفت: اين بينم كه مرگ و زندگي نيز چون شب و روز به هم متصلندو هر يكي، بي و جود ديگري، فاقد معنايند و تحمل ناپذير.

 

جواب معما:

جواب معماي اين سري خب نياز به كمي تفكر داشت و آقايان اميرو سعيد موفق به حل اين مسئله شدن كه من واقعاً بهشون تبريك ميگم ، چون تا حالا فقط دو نفر ( غير از خودم ) موفق به حل لين معما شده بودن، شايدم منظورم اينه كه اونا چرا خرگوش نشدن؟ و اين هديه ناقابل رو تقديمشون ميكنم ( حالا مردين بازش كنيد)

 

                                       

و جواب صحيح رو بوسيله ي تصاعد حسابي ميتونيد بدست بياريد. كه در آخر جوابش ميشه

 نفراول: پنج سوم نان يعنی يک نان و دو سوم نان، نفر دوم: شصت و پنج ششم يعنی حدودا 10نان، نفرسوم:20نان ، نفر چهارم: 175 تقسيم بر 6 نان يعنی حدودا 29 نان البته يکمی بيشتر، نفر پنجم: 230 تقسيم بر 6 نان يعنی حدودا 38.3 نان، خب اينم از اينو.

 

و اينك معما:

چگونه ميتوان با گذاشتن علامات +، - ، ×، / ( اين اخريه يعني تقسيم) و () بين رقم هاي 9 تساوي هاي هر سطر را بر قرار كرد؟

19=  9   9   9   9

80= 9   9    9   9

                                                     81=  9   9   9   9

90=  9   9   9   9

 

و در آخر:

 من دو هفته ديگه آپ ميكنم، اميدوارم در اين ايام بتونيم بهترين استفاده رو ببريم، شهادت امام حسين رو به همتون تسليت ميگم، واسه پسر عمم و خانمش دعا كنيد كه بتوننن اين مصيبت رو راحت تر تحمل كنن ، و ديگه اينكه يكي از دوستاي گلم ( آبجب لاله) تازه وبلاگ ساخته آدرسشم www.dokhtare-baba.blogfa.com اگه دوست داشتيد بهش سر بزنيد ، پست اولشه ، اگه پيشنهادي هم داشتيد بهش بگيد. بازم ممنونم.

 پاينده باشيد.

 
 

لينك
دختر پاستوريزه (ليلا)
 
 
 
نوشته هاى تاريخ انقضاء گذشته
 
 
<لينك دوستان پاستوريزه

Google

رتبه در گوگل